بسترم را بر بام شب می اندازم
تا با مهتاب هم بستر شوم
تا اندوه نگاهم
از شیون شب شروع شود
و به شبنم صبح
بر گونه های نمناکم
آرام گیرد
گیرم که در آسمان
دیگر ستاره ای نیست
گیرم که مهتاب
تن سرد خود را از من می رباید
ولی شب به سیاهی شب است
ومن به تباهی زنده
